تا کي آب بر کوه مي ريزد و آن را نرم نمي کند؟تا کي حکمت مي آموزيد و دلهايتان بر آن نرم نمي شود؟ [عيسي عليه السلام]
زندگي براي لحظه حال
 || مدیریت  ||  شناسنامه  || پست الکترونيــک  ||  RSS  ||  Atom  ||
   1   2      >
+ بدون تو

مهديس :: يکشنبه 3/6/1387 ساعت 11:16 صبح

نه از خاکم


نه از بادم


نه در بندم


نه آزادم


نه آن ليلا ترين مجنون


نه شيرينم


نه فرهادم


فقط


مثل تو غمگينم


فقط


مثل تو دلتنگم


اگر


آبي تر از آبم


اگر


همزاد مهتابم


بدون تو


چه بي رنگم


بدون تو


چه بي تابم


دلنوشته ها()

+ چشم در راه

مهديس :: سه‏شنبه 15/5/1387 ساعت 11:53 صبح

 


من آنجا چشم در راه توام                              


تو را از دور ميبينم که مي آيي                                              


تو را از دور ميبينم که ميخندي                       


تو را از دور ميبينم که ميخندي و مي آيي                                 


نگاهم باز حيران تو خواهد ماند                                    


 


                                                                                                                                        


سراپا چشم خواهم شد                                            


سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد                                        


تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم ساخت                                                


برايت شعر خواهم خواند


برايم شعر خواهي خواند


تبسم هاي شيرين تو را با بوسه خواهم چيد !!!


 


دلنوشته ها()

+ بعثت

مهديس :: سه‏شنبه 8/5/1387 ساعت 12:1 عصر

مبعث حضرت محمد(ص)

محمد غرق درانديشه بود که ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد...



 



 


مبعث پيامبر رحمت:
 ...... محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود. تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود که اوقات بسياري را در بيرون مکه به تفکر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي گذرانيد.


ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود که ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد:


بخوان!


ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!


ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.


صدا پاسخ داد:


ـ بخوان به نام پروردگارت که بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، هم او که با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را که نمي دانست بياموخت.........


و او هر چه را که فرشته وحي خوانده بود باز خواند.


ـ هنگامي که از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه که از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:


ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي کنم!


 و چون خديجه علت را جويا شد گفت:


ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش  از طاقت من بود،‌امشب من به پيامبري برگزيده شدم!


خديجه که از شادماني سر از پا نمي شناخت، در حالي که روپوشي پشمي و بلند بر قامت او مي پوشانيد گفت:


ـ من مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي دانستم که تو با ديگران بسيار فرق داري، اينک به پيشگاه خدا شهادت مي دهم که تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان  مي آورم........


ـ پس از آن علي که در خانه محمد بود با پيامبر بيعت کرد.


دلنوشته ها()

+ قاصدک

مهديس :: چهارشنبه 2/5/1387 ساعت 11:54 صبح

 قاصدک ! هان چه خبر آوردي؟!


از کجا وز که خبر آوردي ؟


خوش خبر باشي اما اما


گرد بام و در من


بي ثمر مي گردي


انتظار خبري نيست مرا


 نه ز ياري نه ز ديار و دياري _ باري


برو آنجا که تو رامنتظرند


قاصدک !


در دل من همه کورند و کرند .


دلنوشته ها()

+ هپي روز پدر

مهديس :: دوشنبه 24/4/1387 ساعت 6:49 عصر

 مي خواستم روز پدر رو تبريک بگم، ولي ديدم هيچ جمله اي درباره ي اين فرشته ي ايثار و خلاصه ي فداکاري، نمي تونه حق اين روز رو ادا کنه.

  اين بود که گفتم خيلي ساده و عاميانه و بي زرق و برق، دو کلام از موجودي به نام پدر بگم :


 


   بچه بودم، نمي تونستم رو پاي خودم وايسم، هميشه يه دست مهربون و زبر و گنده بود که دستاي کوچيک و لطيفمو مي گرفت و بهم کمک مي کرد که بتونم خودم راه برم. دستاش زبر و گنده و پينه بسته بود، اما دل مهربون و بزرگش به نرمي برگ گل... حالا من بزرگ شدم و اون پير؛ و شايد الان اون دستاي گرم و مهربون باشن که نياز به محبت من دارن. بوسه هاي عشقي که هر روز رو دستاي اون فرشته ي مهربون مي زنم، شايد تشکري باشه از روزايي که راه رفتن رو بهم ياد داد.


   پدر، نشانه ي عطوفت و کمال از خود گذشتگي و تمام محبته،...


   پدر، شعله ورترين آتش ايثار و عشقه،...


   پدر، مظهر اقتدار و محکم ترين تکيه گاهه،...


   پدر، زيباترين کلمه ي هستيه،...


   پدر، ..................................  همه چيزه.


                                          باباي خوبم، روزت مبارک.


دلنوشته ها()

+ ماه رجب

مهديس :: شنبه 15/4/1387 ساعت 11:13 عصر

ماه رجب


 






 


 


اَينَ الرَّجبيُّون


 


قالَ رسولُ الله صلي الله عليه و آله


 


اِنَّ اللّهَ نَصَبَ فِي السَّماءِ السّابِعَه مَلَکاً يقال لَهُ الدّاعي، فَاِذا دخَلَ شَهرُ رَجبِ يُنادي ذلک المَلَک کُلّ لَيلة منه اليَ الصَّباح طوبي للذّاکرين، طوبي للطّائعين، و يقول اللّه تعالي اَنَا جَليسُ مَن جالسَني وَ مُطيعُ مَن اَطاعَني وَغافِرُ مَنِ اسْتَغْفَرَني، الشّهرُ شَهري وَالْعبدُ عبْدي وَالرَّحمَةُ رَحْمَتي، فَمَن دَعاني في هَذاَالشَّهر اَجِبْتُهُ وَ مَن سَأَ لَني اَعطَيتُهُ وَمَن اسْتَهْداني هَدَيتُهُ وَجعَلْتُ هَذَاالشَّهرَ حَبْلاً بَيني وَ بَينَ عِبادي فَمَنِ اعْتَصَمَ بِهِ وَصَلَ إِلَيَّ.


 


پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) فرمود


 


همانا خدا فرشته اي را به نام داعي در آسمان مأمور نمود تا هر گاه هلال ماه رجب رؤيت شد از سرشب تا به صبح ندا مي دهد که: خوشا به حال ذاکرين و خوشا به حال فرمانبرداران و اطاعت کنندگان، واعلام مي کند که خداي کريم مي فرمايد:
من همنشينم با کسي که همنشيني مرا بپذيرد، ومطيع کسي کـه مرا اطاعت کند،ومي بخشم کسي را که از من طلب مغفرت کند، ماه رجب ماه من وعبادت کننده بنده ي من ورحمت واقعي رحمت من است.هر کس در اين ماه مرا بخواند دعوت او را اجابت مي کنم،هر کس از من چيزي بخواهد به او عطا خواهم کرد، هرکس از من هدايت بخواهد اورا هادي خواهم بود .اين ماه را وسيله اي بين خود وبندگانم قرار دادم تا هر کس متمسک به آن شود به من مي رسد


 


رجب و روزه


 


رجب نام نهري در بهشت است که آب آن از شير سفيدتر و از عسل شيرين تر مي باشد و هر کس در اين ماه روزه بگيرد در قيامت از اين آب خواهد نوشيد


 


استغفار


 


قال رسول الله صلي الله عليه و آله


 


رجب شهر الاستغفار لامتي، أکثروا فيه الاستغفار، فإنه غفور رحيم، ... استکثروا في رجب قول
أستغفرالله الاقالة والتوبة فيما مضي والعصمة فيما بقي من آجالکم و سمي شهر رجب شهرالله
الاصب لأن الرحمة علي امتي تصب صباً فيه


 


پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله فرمود: ماه رجب ماه آمرزش خواهي امت من است، در اين ماه زياد استغفار کنيد که خداوند بخشنده و مهربان است، در ماه رجب زياد أستغفرالله بگوئيد و از خدا نسبت به گذشته بازگشت و قبول توبه بخواهيد و به نسبت به آينده درخواست مصونيت از گناه کنيد، ماه رجب را شهراله الاصب مي نامند، زيرا در آن رحمت بيکران الهي بر امت من فرو مي ريزد


 


بحارالانوار ج 97 ص 38


 


هزار بار


 


هر کس در تمام ماه رجب هزار بار با عبارت زير استغفار کند مورد عفو و بخشش خدا قرار مي گيرد


 


اَسْتَغْفِرُاللهَ ذَا الْجَلالِ وَالْاِکْرام مِنْ جَميعِ الذُّنُوبِ وَا لْآثامِ


 


صدقه دادن


 


کسي که نمي تواند در اين ماه روزه بگيرد براي هر روز به نيازمندي صدقه بدهد ، اگر تمام مخلوقات اجتماع کنند قادر نيستند ثواب آن را محاسبه نمايند


 


خوشا به حال رجبيون


 


هلال ماه رجب، زندگي و تولـدي دوباره را بـه عاشقان نويد مي دهد. ماه رجـب فصل جديدي در کتاب زندگي مي گشايد که از عطر دل انگيز نيايش سرشار است. پيامبر رحمت (صلي الله عليه و آله) با ديدن هلال ماه مبارک رجب، دست به دعا بر مي داشت و پس از حمد و ثناي الهي، سي بار تکبير و لااله الا اللّه مي گفت و مي فرمود: ماه رجب، ماه استغفار براي امت من است. در اين ماه بسيار طلب آمرزش کنيد که خداوند آمرزنده ي مهربان است.
در ماه رجب فرشته اي تا صبح اين گونه ندا مي دهد: خوشا به حال رجبيّون، خوشا به حال آنان که والايي ماه رجب را دريافته اند، خوشا به حال آنان که از برکت ماه رجب نصيبي اندوخته اند


 


جشنهاي ميلاد و مبعث درماه رجب


 


الف ـ ميلاد امام محمد باقر (عليه السلام) اول رجب سال 57 هجري مدت امامت 18 سال ـ شهادت سال 114 هجري
ب ـ
ميلاد امام محمد تقي جوادالائمه عليه السلام 10 رجب سال 195هجري مدت امامت 17 سال ـ سن شريف 25 ـ شهادت سال 220 هجري
ج ـ
ميلاد مولاالموحدين، امام المتقين، يعسوب الدين، اميرالمؤمنين، قائدالبرره و قاتل الکفره
اسدالله الغالب علي بن ابي طالب 13 رجب قبل از بعثت ـ مدت امامت 30 سال ـ شهادت سال 40 هجري
د ـ
بيست و هفتم رجب بعثت خاتم الانبياء پيامبر رحمت حضرت محمد بن عبدالله صلوات الله عليه
وآله که روز بسيار بزرگي براي بشريت ميباشد


 


شهادت


 


سوم رجب شهادت امام علي بن محمد الهادي عليه آلاف التحيّه والثّناء مي باشد . مدت امامت 33
سال ـ سن شريف 42 سال ـ قبر مطهر در سا مرّا


 


دلنوشته ها()

+ پرتگاه

مهديس :: شنبه 1/4/1387 ساعت 2:15 عصر


مردي بر لبه پرتگاهي راه مي رفت . پايش لغزيد و داشت سقوط مي کرد .


ناگهان با دستانش شاخه کوچک گياهي را گرفت


اما خيلي زود


فهميد که آن شاخه آن قدر کوچک است


که نمي تواند او را نگه دارد . پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد : کسي آن بالا نيست؟


کسي گفت: من هستم


مرد گفت : تو کي هستي؟


او گفت: من خدا هستم


مرد گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط مي کنم .


خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟


مرد گفت: بله


خداوند گفت: پس آن شاخه درخت را رها کن.


مرد کمي سکوت کرد و فرياد زد :کس ديگري آنجا نيست؟


دلنوشته ها()

+ برگ و مرگ

مهديس :: يکشنبه 4/1/1387 ساعت 2:26 عصر


باد پيچيد در ترانه برگ


برگ لرزيد از بهانه ي باد


هر کجا برگ خشک بود، افتاد


باغ ناليد و گفت:


باد مباد


در شگفتم ، گناه باد چه بود؟


برگ خشکيده بود باد ربود


باد هرگز نبود دشمن برگ


مردن برگ دست باد نبود


 زندگي ذره ذره مي کاهد


خشک و پژمرده مي کند چون برگ


مرگ ، ناگاه مي برد چون باد


زندگي کرده دشمني يا مرگ؟


 


دلنوشته ها()

+ عيد مبارک

مهديس :: چهارشنبه 29/12/1386 ساعت 10:42 صبح

بچه ها خاطر خود شاد بداريد  و ره غم مسپاريد  و گل لاله بياريد  که يک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز به در آمد.


همه جا زمزمه ي سال جديد و همه را شوق شديد و سخن از گردش عيد است ، گل سرخ و سپيد است که بر خاک پديد است در اين عيد سعيد است که بسي روح اميد است که در جسم دميده است.


زهر سوي نويد است که به خلق رسيده است .


هفت سين چيده شود باز به هر جا و ز نو سبزه درآيد  به بر سرکه و سير و سمک و سيب و سماق و سمنو  دور و برش از طرفي سبزه ي  سبز و طرفي سيم سپيد و طرفي سنبل آبي طرفي ماهي سرخ  است که در آب خورد تاب و زند غوطه


طي سال نو و هر سالي که آن راست به دنبال ، الهي که به تاييد خداوند مبين خوش گذرد بر همه از کارگر و رنجبر و و پيشه ور و اهل ادارات.


 


دلنوشته ها()

+ آواز

مهديس :: سه‏شنبه 21/12/1386 ساعت 10:8 عصر

پنهان نگاهم مي کند ، چشمي و صد ناز!


پنهان نگاهش مي کنم ، مي خوانمش باز


خورشيد خندان لبش با مي  هم آغوش


مهتاب تابان رخش با گل هم آواز


مي خواهدم ، پيداست از طرز نگاهش!


دزديده ديدن هاي او مي گويدم راز


مي خواهدم ، وز شوق اين احساس جان بخش


ذرات من پيوسته در رقصند و آواز....!


دلنوشته ها()

   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[3/6/1387- 11:16 ص] بدون تو
[15/5/1387- 11:53 ص] چشم در راه
[8/5/1387- 12:1 ع] بعثت
[2/5/1387- 11:54 ص] قاصدک
[24/4/1387- 6:49 ع] هپي روز پدر
[15/4/1387- 11:13 ع] ماه رجب
[1/4/1387- 2:15 ع] پرتگاه
[4/1/1387- 2:26 ع] برگ و مرگ
[29/12/1386- 10:42 ص] عيد مبارک
[21/12/1386- 10:8 ع] آواز
[6/12/1386- 6:56 ع] سه تابناک
[1/12/1386- 8:30 ع] قطار
[22/11/1386- 10:41 ص] دستور زبان عشق
[14/11/1386- 8:23 ع] آواز عاشقانه
[7/11/1386- 5:27 ع] هراس
[همه عناوين(20)]

About Us!
زندگي براي لحظه حال
مهديس[20]
در اين بن بست ظلماني رهايي را چه مي داني فرار از خود به سوي غم و يا از غم گريزاني
Hit
مجوع بازديدها: 2089 بازديد

امروز: 4 بازديد

ديروز: 7 بازديد

Subjects
ادبيات

links
سرود قاصدک
esperance
بچه هاي باصفا
تولدي دوباره
وبلاگ خودم
مامان جونم

LOGO LISTS












My music

Submit mail

نام:

ايميل: